
در دو روز عمر کوته سخت جاني کرده ام با همه نامهربانان مهرباني کرده ام
همدلي، هم آشياني،همزباني کرده ام
بعد از اين برچرخ بازيگر اميدم نيست نيست آن سرانجامي که بخشايد نويدم نيست نيست
هديه از ايام جز موي سپيدم نيست نيست
من نه هرگز شکوه از روزگاران کرده ام نه شکايت از دورنگي هاي ياران کرده ام
گر چه شکوه بر زبانم مي فشارد استخوانم
من که با اين برگ ريزان روز و شب سر کرده ام صد گل اميد را در سينه پرپر کرده ام
دست تقدير زمانه کرده همرنگ خزانم
پشت سر پل ها شکسته پيش رو نقش سرابی هوشيار افتاده مستي در خرابات خرابي
مهرباني کيميا شد،مردمي ديريست مرده
سرفرازي را چه مي داند سر به زيري سرسپرده
مي روم دلمردگي ها را زه سر بيرون کنم گر فلک با من نسازد چرخ را وارون کنم
بر کلام نا هماهنگ جدايي خط کشم
در سرود آفرينش نغمه اي موزون کنم